داستان زندگی تلخ و شیرین مهاجرت

داستان زندگی تلخ و شیرین مهاجرت

0 36

من یلدا صادقی هستم و با خانواده 5 نفره ام در مونیخ زندگی می کنم. بنده 7 سال پیش با خانواده ام به آلمان مهاجرت کردم. در سن 12 سالگی ایران را ترک کردم و ازجاده‌ها و جنگل‌های ترسناک و بسیار خطرناک به اروپا رسیدم. من و خانواده ام بیش از 2 ماه روز و شب از کشوری به کشور دیگر سفرنمودیم .از زمین های رد شدیم که در آن تا به کمرزیرگل و لای بودیم حتی پابرهنه راه رفتیم تا بتوانیم برای ادامه راه کفش هایمان را بپوشیم. هرروز و هرشب دنبال آب و جای خواب می گشتیم. در مسیر راه باید در جاده ها و جنگل می خوابیدیم تا روز بعد قدرتی برای ادامه مسیر داشته باشیم. من و خانواده ام و سایر خانواده هایی که با ما همسفر بودند،ترس خیلی بزرگی داشتیم از این که اتفاقات بدی درآن شب برایمان بیفتد یا اینکه خانواده ام را از دست بدهم یا اینکه در مسیر ترکیه به یونان در ان دریای بسیار بزرگ غرق شویم.

وقتی در تاریکی روی قایق بودیم، مردم از ترس جیغ می زدند و من و بچه های دیگر را شوکه می کردند. شب بالاخره به یونان رسیدیم و در خیابانی آتش درست کردیم تا خودمان را خشک کنیم. پولی برای خریدن غذا نداشتیم و نمی توانستیم به زبان دیگری صحبت کنیم، بنابراین در خانه ها به دنبال غذا میگشتیم . بعد از این همه تجربه بد و بیماری، همه چیز همچنان ادامه داشت. ما جنگیدیم و از کشورهای دیگر تا آلمان سفر کردیم. بعد از اینکه به آلمان رسیدیم، در کمپ های مختلف زندگی‌ کردیم. جاهایی بود که ما حق درست کردن غذای دلخواه خود را نداشتیم ، بهداشتی نبود و افرادی از کشورها و فرهنگ های مختلفی بودند حتی هنوز آنها را نمی شناختیم. کشمکش زیاد بود،با گذشت زمان با مردم و فرهنگ ها آشنا شدیم و سعی کردیم همدیگر را درک کنیم،که همه ما در حال گذراندن شرایط یکسانی هستیم و با مشکلات مشابهی مبارزه می کردیم. ما همدیگر را پذیرفتیم و با هم یکسان رفتار کردیم. با وجود همه ی این مشکلات خوشحال بودم که بعد از همه ی این سختی ها در جای امنی رسیده بودم و خیالم راحت بود که هیچ اتفاقی برای من و خانواده ام نمی افتد.

خوشحالم که این شانس را دارم که رویاهایم را اینجا دنبال کنم. برای من مهم بود که آلمانی یاد بگیرم و در کمپ با افرادی که از ما دیدن می کردند دوست شوم. در یکی از کمپ ها حدود 6 ماه مدرسه رفتم، جایی که ما نوشتن را یاد گرفتیم. بعد از آن به مدت 2 سال در یک کلاس انتقالی حضور یافتم که در آن درس عادی را یاد گرفتم تا این که با زبان آلمانی آشنا شدم. سپس توانستم مدرسه را با موفقیت به پایان برسانم تا اینکه فارغ التحصیل شدم. خوشحال بودم که می‌توانستم پدر و مادر و خانواده‌ام را این‌قدر سربلند ببینم.

من اکنون گواهی پایان دوره متوسطه خود را می گذرانم و یکی ازاهداف بنده رفتن به FOS می باشد تا بعد از آن بتوانم در رشته اقتصاد تحصیل کنم.

باید گفت : هرسختی به مرور زمان می گذرد و انسان را قوی تر می کند. من این امید را دارم و مطمئنم دختران دیگری* که مثل من در سن من به آلمان سفر کرده اند یا در راه هستند، می توانند به خود افتخار کنند و می توانند به همین میزان یا بیشتر دست پیدا کنند. وقتی این را می نویسم، متوجه می شوم که چقدر خوشحالم که می توانم به برخی از دختران * در آنجا امید بدهم.

نویسنده: یلدا صادقی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.